كل زندگيو تعلقات خاطرمو تو يه كوله ي كوچولو جا كردم.انداختم رو
كولمو مثه آدماي بي خانمان ،بي فكر ِ فردا و لحظه ي بعد هرشبو روزو يه جا
ميگذرونم...چشماي خسته ي به غم نشستم با نگراني دنبال يه سرپناهه...حس ميكنم نفساي
آخرمه.چنگ ميزنم به هرچيزي واسه يك لحظه "زندگي كردن"...تلاشم
بيهودست...نتيجه اينه كه به جاي اينكه از شدت خوردن قرص خواب بيهوش شم از شدت
خستگيو چندشبانه روز بيخوابيو بدخوابيو بدغذايي بيهوش ميشم.مقطع مقطع و كوتاه!بعد
چند هفته دوندگي بي جون ميفتم يه گوشه دوباره قرصو خوابو فراموشيو فراموشيو
فراموشي....چيزي كه برام جالبه اينه كه من با كوله باري از اميدو و آرزو و عشق به زندگي و تعلقات خاطر حالا راضي شدم به يه كوله پشتي كوچولو كه هيچ كدوم از چيزايي كه دوست داشتمو عاشقشون بودم توش نيست حتي كتاب كوچيك مجموعه غزليات سعديم كه هميشه همراهم بود.از قيد همه چيز خودمو رها كردمو با كوله م را ه افتادم در به درو خونه به خونه و كوچه به كوچه و شهر به شهر دنبال ِآرامم...دنبال ِ يه سكوت ِ بكر ِ بي دغدغه...اما نيست كه نيست...
تا كجا و كي آروم بگيرم...گاهي فكر ميكنم شايد تنها سردي ِ خاكه كه ميتونه منو آروم كنه واسه هميشه.شايد.چميدونم...چميدونم...
پ.ن:عنوان يه تيكه از شعر كيوسكه -ريدم به حسي كه حتي تو اين حال وادارم ميكنه حق كپي رايتو رعايت كنم
