Saturday, May 05, 2012

اينارم وردار ببر...چيزي جا نذاري!

كل زندگيو تعلقات خاطرمو تو يه كوله ي كوچولو جا كردم.انداختم رو كولمو مثه آدماي بي خانمان ،بي فكر ِ فردا و لحظه ي بعد هرشبو روزو يه جا ميگذرونم...چشماي خسته ي به غم نشستم با نگراني دنبال يه سرپناهه...حس ميكنم نفساي آخرمه.چنگ ميزنم به هرچيزي واسه يك لحظه "زندگي كردن"...تلاشم بيهودست...نتيجه اينه كه به جاي اينكه از شدت خوردن قرص خواب بيهوش شم از شدت خستگيو چندشبانه روز بيخوابيو بدخوابيو بدغذايي بيهوش ميشم.مقطع مقطع و كوتاه!بعد چند هفته دوندگي بي جون ميفتم يه گوشه دوباره قرصو خوابو فراموشيو فراموشيو فراموشي....چيزي كه برام جالبه اينه كه من با كوله باري از اميدو و آرزو و عشق به زندگي و تعلقات خاطر حالا راضي شدم به يه كوله پشتي كوچولو كه هيچ كدوم از چيزايي كه دوست داشتمو عاشقشون بودم توش نيست حتي كتاب كوچيك مجموعه غزليات سعديم كه هميشه همراهم بود.از قيد همه چيز خودمو رها كردمو با كوله م را ه افتادم در به درو خونه به خونه و كوچه به كوچه و شهر به شهر دنبال ِ‌آرامم...دنبال ِ يه سكوت ِ بكر ِ بي دغدغه...اما نيست كه نيست...
تا كجا و كي آروم بگيرم...گاهي فكر ميكنم شايد تنها سردي ِ خاكه كه ميتونه منو آروم كنه واسه هميشه.شايد.چميدونم...چميدونم...


پ.ن:عنوان يه تيكه از شعر كيوسكه -ريدم به حسي كه حتي تو اين حال  وادارم ميكنه حق كپي رايتو رعايت كنم

Saturday, April 21, 2012

هزاران سال است ...

يه سري اتفاقا هست كه آدم حتي نميتونه به تصور پيش نيومدنشون تن بده انقد كه مطمئنه از رخ دادشون.اما خب زمان پيش ميره و ثانيه ها و دقيقه ها و ساعتها و روزها و هفته ها و ماهها و حتي سالها هم ميگذره ولي اتفاقي كه منتظرش بودو حتي خيلي وقت پيشترها باس بيخال پيشامدش ميشد ،پيش نمياد!خيلي راحت!ساده!مسخره حتي! بعد فك كن سراسر زندگيت مملو باشه از اتفاقايي كه بايد ميفتاده و نيفتاده و هنوز منتظر پيشامدشون هستيو باور نكردي كه ديگه پيش نخواهند اومد!انگار كه تمام زندگيتو تعطيل كرده باشيو بست نشسته باشي  منتظر! مثه اين ميمونه  كه يه دستگاه شوك ملو دائم بهت وصل باشه و به پاهات قفل فولادي زده باشن.نه توان ِ‌حركت داشته باشي نه توان ِ‌حرف زدن حتي!
 حس پيرزنيو دارم كه همه عمر نشسته رو يه صندليو چشم دوخته به در.  پيشامدها و اتفاقات خوبي كه پيشامدشون رو حق مسلمش ميدونسته رو انتظار كشيده و نتونسته با حقيقت رخ ندادنشون كنار بيادو هنوز منتظره ...
حس ميكنم همه ي اين اتفاقاتي كه بايد پيش ميومدنو نيومدن شدن يه چيزي مثه خوره و دارن همه ي روحو جسممو از درون ميخورنو همه ي موهامو سفيد و صورتمو چروكيده كردنو  سوي چشمامو گرفتنو و  رو به تاريكي بردنشون...زمين گيرم كردن...

حس شوك و ناتواني مفرط ..حس حمل ِ يه بار ِ سنگين به اندازه ي لحظه لحظه ي زنده بودنمو تك تك نفسهام كه تحملش از طاقت ِ شونه هام خارج بوده....حس ِ نرسيدن!...نرسيدنو نشستنو نسشتنو نسشتن...به اندازه ي همه ي عمر... حس هاييه كه اين چندسال دائم داره شياف ميشه به ماتحتمو من همچنان نشستمو زل زدمو منتظرم!




Tuesday, April 17, 2012

فاك يو

چيزاي زيادي بود براي نوشتن .كه به جاي اينجا رو كاغذ نوشتمشون.شبم ميسوزونمشون.كس خار همه

Sunday, April 01, 2012

13!

نشسته بودم رو صندلي.يعني نشسته بوندتم.دسمتامو از پشت بسته بودن.دهنمم چسب زده بودن.بعد يكيشون اشاره كرد به بقيه كه برن بيرون.شروع كرد شكنجه كردنم.بايد يه چيزيو اعتراف ميكردم.يكيو بايد لو ميدادم.ولي من روزه ي سكوت گرفته بودم.گفتم بهشون بگم رو كاغذ بنويسم روزه سكوت گرفتم بيخيال شن بعد يادم افتاد ميگن خو اسمشو بنويس.واس همين باز چيزي نگفتم.يهو زبونمو بريدن.ديگه از خواب پريدم.نفهميدم چي شد...همينجوري هي ميخوابم كه نبينمش.كه صداشو نشنوم.ميخزم زير لاحاف از ترسم.اومد يه چيزايي گفت نفهميدم چي گفت.نخواستم بفهمم درواقه .گوشامو نگرفته بودم ولي يه كسي از درونم دستاشو گذاشته بود رو گوشام نشنوم.چشامم باز نكردم انقد تا رفت.همش به سيگاري فك كردم كه ديشب بعد از دو هفته و نيم به دستم رسيد.كه فك ميكردم وينستونه و خوشال نبودم خيلي، ولي بعد ِ كلي دنبال فندك گشتن تو تاريكي ديدم مارلبرو لايته.قرمز پايه بلند نبود ولي خو از وينستون كه بهتر بود.بعد رفتم رو تاب نشستمو هي سگ لرز زدمو هي كشيدمو هي زل زدم به ستاره اي كه چشمك ميزد.شبيه ستاره اي بود كه بچه بوده گيهام وقتي شباي تابستو ميخابيديم رو پشت بوم نيگاش ميكرديم.يكيشون بود چشمك ميزد.فك نكنم اين اون بوده باشه.اما انگار خودش بود.حس خوبي بود.اينكه تنها نبودم.ولي ناراحت بود.داشت ميگفت سارا تو را چه شده؟دوس داشت حتي بغلم كنه.منم دوست داشتم.ولي نميشد.ممكن بود بياد هر آن.مي ترسيدم.مي لرزيدم.قلبم داشت ميومد تو دهنم.رفتم تو.كسي نبود.همه خواب بودن.مسيج زدم.خواب بود.ميترسيدم.ميلرزيدم.احساس نا امني ميكردم.تو خونه ي خودم.تو اتاق خودم...احساس نا امني ميكردم.خزيدم تو تختمو لاحافمو كشيدم رو سرم.انگار امنترين جاي دنيا بود.آرومتر كه شدم قرصمو خوردمو باز خزيدم زير لاحافمو به آينده ي نامعلوم ِ گند ِ بعد بعد از 13 به درم فك كردمو فك كردمو..ديگه نفهميدم چي شد...

Monday, March 26, 2012

نشتي!‏

روز اولي كه رفتم خابگاهو قرار شد با هم اتاقيا همسفره شيم گفتم من ازونايي هستم كه صبونه چاي نخورم روزمو نميتونم شرو كنم.در طول روزم كتري باس همش رو گاز باشه.من چاييم باس به راه باشه.اگه اينو هستين باقيشو ميسازم مشكلي نيست.امروز بعد از قريب به دو هفته لب به چايي نزدن دلمو زدم به دريا و 4ليوان چايي خوردم.الان از درد دارم به خودم ميپيچم اما راضيعم.درواقه حالم خيلي بده.روحو جسمم مثه سبد انگار سولاخ سولاخه و هي آب از همه جاش ميچكه.هي انگشتامو ميذارم رو سولاخاش كه آبا نچكه .اما هي از يه سولاخي ميچكه.هي هار هار ميخندم با خودم ترانه هاي شاد ميخونم ميرقصم.بعد رفتم تاب لختيمو با شلواركم پوشيدم.جفتشون سفيدن.سفيد آدمو ياد كفن ميندازه .خوبه.يني كه آخرش كفنه ديگه .غصه نخور.حرص نخور.ته ِ‌تهش همينه.بعد رفتم تو جلد ِ‌ كسخلوارانه ي اينجور وقتام.بعد آرايش كردم.لاك قرمزمو زدم.بر خلاف هميشه كه موهام تو صورتم ولوئو جمع كردم با كيليپس بستم. موهاي جلوي سرمم با يه كيليپس كوچولو، فُكُلي بستم.چنتا دسته كوچولو از پهلوها ريختم پايين كناره هاي صورتم.ولي هنوز حالم خوب نبود.رفتم زنجيرو پلاكو گوشواره اي كه ما حصل هفت ماهو نيم جون كندنم تو شركت بودو انداختم.اونيكي زنجيره رو هم دو دور پيچوندمو تاب دادم انداختم دستم.حس خوبي بود.اما هنو سولاخا خالي بود.آب ميچكيد.رژمو پر رنگ تر كردم.آهنگ گذاشتم رقصيدم هي، هار هار خنديدم.باز، كم بود يه چي.هنو آب ميچكيد.دو هفته اي هست كه تقريبن جز كمپوتو يكم غذا ترجيحن گوشت كباب پز چيزي نميخورم.حتي آب هم گفت نبايد بخوري زياد.مني كه هر وقت حالم بده همش سعي ميكنم آب بخورم.هي ميگم سارا آب بخور بره پايين.قورتش بده.يه هفته اي بود خيلي كم آب ميخوردم.رفتم آشپزخونه سه ليوان ِ پر آب خوردم.اومدم يه بشقاب ِ پر آش ريختم خوردم.بعد رفتم يه پرتقال درشت پوست كندم خوردم.معدم داشت عر ميزد.ولي من ميخوردمو شوقو شعف، زير پوستم همزمان ميدوئيدو ميخنديدم بلند بلند.بعدش رفتم دو ليوان چايي خوردم.يني مهمون اومد منم خوردم.تخمه و آجيلم خوردم.معدم ديگه تعجب كرده بود حسابي ازينهمه بي محليو كسخلي.مثه آدمي كه داره حرف ميزنه هي تو دهنش گِل پر كني نذاري حرف بزنه.دوتا چايي ديگم خوردم.هنوزم دلم چايي ميخاد.همش فك ميكنم چرا ديشب راننده هه بهم سيگار تارف زد رد كردم.سولاخا هنوز پر نشده.رفتم كلي ظرف شستم .با همه معاشرت كردم.هي اسپري زدم.هي ادكلن زدم.هي خوردم.هي لباس عوض كردم.هي تجديد ِ آرايشو لاك كردم.اما هنوز سولاخم.الان كه ساكت نشستم اينجائو دارم شرام صولتي و شهره گوش ميدمو اينارو با انگشتاي كوچولوم تايپ ميكنم،معدمو كونمو قلبمو روحمو تنم مثه آدمي كه يه فَس كنك ِ‌حسابي خورده و آشو لاش افتاده يه گوشه و حتي ناي ناله كردن نداره ،افتادن يه وريو دارن بهت زده نيگام ميكنن.بهشون گفتم يه دقه صب كنين.ميام.يه دقه فقط.جواب ندادن.يني كه هووووم.باوشه...تا همين الان كه داره صداشون درميادو سي دارم هي يه دقيقمو كِش بدمو هي فك ميكنم من خيلي وقته صبا نميرسم خوب چايي بخورم.يني چشمامو كه باز ميكنم دو ساعت و دربهترين حالت يه ساعت طول ميكشه تا دردم تموم شه و از جام پاشمو تا برم پايين، دم ِ‌ناهاره و منم يه سره ناهار ميخورم .بعد الان فهميدم چرا روزام شرو نميشه.فقط تموم ميشه.آره همينه...از فردا باس پاشم يه ليوان چايي بخورم اول.شايد سولاخه اينجوري پر شه.آره ...آره...
هيـــش....ساكت عزيزاي من ...اومدم...اومدم....

Tuesday, March 13, 2012

چقد ديرَمه...‏

منو منيره داشتيم پذيرايي مي كرديم.تو رفتو آمد بوديم.من همش دنبال كليداي برق ميگشتم روشن كنم.محبوبه گريه ميكرد.همه همسايه ها دورتادور اتاق نشسته بودن. بغض داشت خفم ميكرد.ولي همش يادم ميومد به خودم قول دادم گريه نكنم.كليد برق پيدا نميشد .پيدام ميشد روشن نميشد.همه جا تاريكو ساكت بود.مامان مرده بود...
ديشب داشت به امير ميگفت ديگه روزاي آخرمه.نكنه بره و من عاقبت نرسم كاريو كه دوست داره براش بكنم؟ بغض لنتي چرا ولم نميكنه از وقتي پا شدم از خواب...

Thursday, March 08, 2012

درد نام ديگر من است...‏

قرار بود گريه نكنم.چنروزه با خودم قرار گذاشتم.خيلي سخته.الان يهو درد باز پيچيد تو شكمم.حواسم نبود.يهو ديدم صورتم خيس  شده.سريع پاك كردم.خودمو جمو جور كردم.درد مثه سوزاي سرد زمستوني پيچيده تو همه وجودم..كاش ميشد پر بكشم